داستان کوتاه آلمانی با ترجمه ی فارسی (بیمار درمان شده)

 

 

Der geheilte Patient

بیمار درمان شده

 

 

Der geheilte Patient

In einem Dorf lebte vor vielen Jahren ein reicher Mann, der nicht arbeitete. Den ganzen Tag schaute er nur zum Fenster hinaus. Er aß sehr viel Fleisch, Brot und Kuchen. Er war sehr .dick und er war oft krank

Sein Nachbar war ein armer Bauer. Er arbeitete den ganzen Tag im Hof und auf dem Feld. Er aß wenig. Er war immer gesund. Der reiche Mann ärgerte sich darüber. Da schrieb er an einen berühmten Arzt. Der Arzt schrieb zurück: „Sie haben eine schwere Krankheit. Kommen Sie zu mir! Aber Sie müssen den weiten Weg zu mir laufen. Sie dürfen unterwegs auch nur wenig essen. Dann kann ich Ihnen helfen.“ Am nächsten Tag stand der reiche Mann zeitig auf und lief los. Bald schwitzte er und stöhnte. Am Mittag aß er nur einen Teller Suppe. Er life bis zum Abend.

Am ersten Tag lief er noch so langsam wie eine Schnecke. Am fünften Tag gefiel ihm schon das Laufen. Am achtzehnten Tag kam er in die Stadt des Arztes. Er war gar nicht mehr so dick und er fühlte sich gar nicht mehr so krank

Der Arzt untersuchte den reichen Mann. Er lachte und sagte: „Wenn Sie jetzt wieder nach Hause laufen, dann sind Sie ganz gesund. Und wenn Sie jeden Tag im Garten arbeiten, dann bleiben Sie auch gesund.“ Der reiche Mann lächelte und sagte: „Sie sind ein sehr kluger Arzt. Ich habe Sie verstanden.“

 

بیمار درمان شده

سالها پیش در یک روستا مرد ثروتمندی زندگی می کرد که هیچ کاری نمی کرد. تمام روز از پنجره به بیرون نگاه می کرد. او گوشت، نان وکیک بسیار زیاد می خورد. خیلی چاق بود و بیشتر اوقات مریض.

همسایه ی او کشاورز فقیری بود. او کم می خورد ولی همیشه سالم بود و این مرد ثروتمند را اذیت می کرد. برای همین به یک دکتر مشهور نامه نوشت. دکتر هم جواب نامه را به او پس فرستاد که در آن نوشته بود : " شما بیماری بسیار سختی دارید، به پیش من بیایید. ولی باید تمام این مسافت را بدوید و اجازه دارید در بین راه فقط کمی(غذا) بخورید. در آن صورت من می توانم به شما کمک کنم."  روز بعد مرد ثروتمند به موقع بیدار شد و به راه افتاد. خیلی زود او عرق کرد و ناله می کرد (به عرق کردن و ناله زدن افتاد). برای ناهار فقط یک بشقاب سوپ خورد و تاغروب دوید.

در روز اول او مثل یک حلزون آرام میدوید. در روز پنجم او از دویدن خوشش آمد. در روز هجدهم به شهر دکتر رسید. او دیگر بهیچ وجه چاق نبود و دیگر اصلا احساس مریضی نمی کرد.

دکتر مرد ثروتمند را معاینه کرد. خندید و گفت: " اگر شما حالا تا خانه بدوید دیگرکاملا سالمید و اگر هر روز در باغچه تان کار کنید ، سالم می مانید. " مرد ثروتمند خندید و گفت : " شما یک دکتر بسیار باهوش هستید، من منظورتان را فهمیدم ( درک کردم). "

ترجمه فارسی: کاری از گروه بامبو دات آی آر

منبع داستان:

https://www.sos-halberstadt.bildung-lsa.de/

۵
از ۵
۱ مشارکت کننده

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش