داستان کوتاه انگلیسی غار سخنگو (The Talking Cave)

 

 

The Talking Cave

غار سخنگو

 

 

داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی|بامبو

 

 

In a forest there lived a lion. He had grown old and could not run fast anymore. As days went by it
became more and more difficult for him to hunt

 

شیری آنجا در جنگلی زندگی میکرد. اون پیر شده بود و دیگه نمیتونست سریع بدوه. همینطور که روزها میگذشت شکار کردن براش سخت تر و سخت تر میشد.

 

One day while he was wandering through the forest in search of food, he came across a cave. He peeped in and smelt the air inside the cave. “Some animal must be staying here," he said to himself. He crept inside the cave only to find it empty. “I will hide inside and wait for the animal to
return," he thought

 

روزی درحالی که درمیان جنگل در جستجوی غذا سرگردان بود، به یک غار رسید. اون زیر چشمی به داخل نگاه کرد و هوای داخل غار رو بو کشید. با خودش گفت:یه حیوونی باید اینجا باشه. اون به داخل غار خزید تا متوجه خالی بودنش بشه. اون فکر کرد: من داخل قایم میشم و منتظر میمونم تا حیوون برگرده.

 

The cave was the home of a jackal. Everyday, the jackal would go out in search of food and return to the cave in the evening to rest. That evening, the jackal after having his meal started towards home. But as he came closer, he felt something wrong. Everything around him very quiet. “Something is wrong," the jackal said to himself. “Why are all the birds and insects so silent
?"
 

   غار خونه ی یه شغال بود. هرروز، شغال درجستجوی غذا بیرون میرفت و عصر برای استراحت به غار برمیگشت. آن بعد از ظهر، شغال بعد از خوردن غذایش به سمت خونه حرکت کرد. اما همانطور که نزدیک تر شد، چیز عجیبی رو حس کرد. همه چیز اطراف او خیلی ساکت بود. شغال با خود گفت: یه چیزی اشتباهه. چرا همه پرنده ها و حشرات انقدر ساکت اند؟

 

Very slowly and cautiously, he walked towards his cave. He looked around him, watching for any signs of danger. As he got closer to the mouth of the cave, all his instincts alerted him of danger. “I have to make sure that everything is alright," thought the jackal. Suddenly, he thought of a  plan

 

او خیلی ارام و با احتیاط به سمت غار رفت. اطرافشو نگاه کرد، دنبال هر نشانه ای از خطر می گشت.همانطور که به دهانه غار نزدیکتر میشد، تمام غریزش از خطر بهش هشدار داد. شغال فکر کرد: من باید مطمئن شم که همه چی مرتبه. ناگهان، فکری به سرش زد.

 

The clever jackal called out to the cave. “Hello my good cave, what happened to you today? Why 

"? are you so quiet

شغال باهوش غار رو صدا کرد: سلام غار خوب من، امروز چه اتفاقی برات افتاده؟ چرا انقدر ساکتی؟

 

The jackal’s voice echoed deep inside the cave. The lion, who by now could control his hunger no longer, thought to himself, “I think it is because I am here that the cave is silent. Before the jackal

".realizes that something is wrong, I should do something

 

صدای شغال در اعماق غار پیچید.شیر، که نمیتونست بیشتر از این گشنگیشو کنترل کنه، با خودش فکر کرد: فکر کنم به خاطر اینکه من اینجام غار ساکته. قبل از اینکه شغال بفهمه چیزی اشتباهه (مشکلی هست)، باید یه کاری کنم.

 

The jackal continued to call out, “Have you forgotten our agreement cave? You are supposed to greet me when I return home." The lion tried to make his voice sound hollow and called out from

".within the cave, “Welcome home my friend

 

شغال به صدا کردن ادامه داد: قراردادمون رو فراموش کردی غار؟ قراره وقتی من به خونه برمیگردم تو بهم خوش آمد بگی. شیر سعی کرد صداش در غار طنین انداز به نظر برسه و فریاد زد: به خونه خوش اومدی دوست من.

 

The birds chirped loudly and flew away on hearing the lion’s roar. As for the jackal, he shook with fear. Before the hungry lion could pounce on him and eat him up, the jackal ran for his dear life
.as fast as his legs could carry him

 

پرنده ها بلند چهچه زدند (جیک جیک کردند) و از شنیدن صدای غرش شیر گریختند. و شغال هم، او از ترس شوکه شد. قبل از اینکه شیر گرسنه بتونه به او حمله کنه و درسته بخورش، شغال برای جان عزیزش (زندگی گرانبهاش) تا جایی که می تونست سریع فرار کرد.

 

The lion waited for a long while for the jackal to enter the cave. But when the jackal did not come in, the lion realized that he had been fooled. He cursed himself for his foolishness that made him
.lose a prey

 

شیر برای مدتی منتظر ماند تا شغال به داخل غار بیاید. ولی وقتی که شغال به داخل نیامد، شیر فهمید که فریب خورده (اسکل شده). اون به خودش برای حماقتش فحش و ناسزا داد که باعث شده بود یک شکار رو از دست بده.

 

   ترجمه فارسی : (کاری از گروه بامبو دات آی آر)
 

از اینکه کپی نمی کنید و به تلاش دیگران احترام می گذارید سپاسگزاریم

(بامبو دات آی آر)

 

۵
از ۵
۷ مشارکت کننده

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش